تبليغاتX
آرزوی تازه

آرزوی تازه

راهی برای بودن...

از دفتری دور...

تو از نوری

تو از نازی

تو از عشقی

تو از یاسی

تو بی پرواترین، زیباترین بوییدن گلبرگ‌های سرخ احساسی

تو بی اماترین توحید در رگبرگ‌های سبز ایمانی

تو را می خوانم ای هستی

تو را می خوانم ای شبنم

تو ای زندانی تعبیرهای شبه انسانی

تو ای غلتیده با تکبیرهای خشک روحانی

تو ای در سنت روییدن گلدسته ها فانی

تو ای در مذهب آیینه ها سوگند

ای

در مذهب زنجیرها مبهم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 8:59  توسط عمو رضا  | 

عشق بلیتی...

ای روزهای رفته ای شب زادگان نور

                   دیدید عاقبت سیه از مکر گیتی‌ام

چون همگنان سفله‌ی در بند زیستن

                   من نیز صف کشیده‌ی عشقی بلیتی‌ام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 8:46  توسط عمو رضا  | 

غوغای آذری...

بعد از دوباره خواندن و پیغام بی جواب

بد پاسخی است خنده‌ی رسوای آذری

جای کنار من ببین باید که رد شوی

دزدیده از کنار من ای وای آذری

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 15:6  توسط عمو رضا  | 

هوای غیر...

یارم بسوخت عاقبت بیش از جفای غیر

صد آفرین به سستی عهد و وفای غیر

من در هوای روی تو با غیر بوده ام

اما تو با منی و سرت در هوای غیر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 22:35  توسط عمو رضا  | 

زخم خیانت...

گفتی دگر ز رفتنت دل غم نمی‌خورد

دیوی چو من به درد یک آدم نمی‌خورد

رفتی و گفته های من هم حاصلی نداشت

زخم خیانت اینچنین مرهم نمی خورد

گفتی که من نهایت شیطان شدم قبول

انسان فریب فتنه ها را کم نمی‌خورد

اما به جان آینه ها پاک بوده ام

این وصله‌های کج به من گفتم نمی‌خورد

گفتی تمام غیبتم غرق خیانت است

حال خدا ز تهمت تو هم نمی‌خورد!؟

آری بجاست این که بپرسی چه کم داشتی

دیگر فضا به پاسخ مبهم نمی‌خورد

گفتی از آنکه فکر نکردی تو خورده‌ای

آدم از آنچه فکر می‌کند هم کم نمی‌خورد

این سال‌ها که گرم کسانت شدی دریغ

یکبار گفته‌ای دلم ماتم نمی‌خورد؟

تنهای من بدون تو هر جمعه‌ی سیاه

بی مونسی چرا غم همدم نمی‌خورد!؟

من یار باصفاتر از او کم نداشتم

یک گرگ هم که گله را با هم نمی‌خورد!

رویم سیاه کردی و گفتی که عشق چیست

این لاف ها که بر رخ زردم نمی‌خورد

حالی بگویمت ز خیانت که کی شود

گاهی که دل ز رفتنت هم غم نمی‌خورد

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 23:10  توسط عمو رضا  | 

گناه نبودن...

امشب دوباره وسوسه‌ی شعر می وزد

شاید نگاه پنجره‌ای باز مانده است

با بال‌های زخمیش پروانه‌ی امید

در منتهای حسرت پرواز مانده است

 

تنها نشان بودن من باور تو بود

ناباورانه عشق از بام یقین پرید

پتیاره‌ی محبت نابخردانه‌ای

پیراهن تن مرا از چارسو درید

 

من ماندم و گناه نبودن به جای تو

جای امید نیست که باور کنی مرا

در چشم‌های خیس تو گم می‌شوم شبی

یا بین هست و نیست شناور کنی مرا

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 22:25  توسط عمو رضا  | 

تردید...

تردید... آه تردید!

آفتی که عشق را می پژمرد و دل ها را می خشکاند.

سهم ما از بودن چیست!؟

جز تمنای بوسه ای با چشمان بسته

یا بر هم غلتیدنی در ظلمت یک وسوسه...

پریدن از بام بی تعلل لحظات بی ذره ای امید بازگشتن!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 11:35  توسط عمو رضا  | 

سکوت

گرمای سردی سستی استخوان ها را در بر می‌گیرد

و رمق بیگانه ترین احساس می شود

آنقدر به شیدایی تو می‌اندیشم که تنهایی خویش را فراموش می‌کنم

و اینبار، هیاهوی کوچه هم برای شکستن این همه سکوت کافی نیست.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 8:49  توسط عمو رضا  | 

آدم برفی...

برف می بارد بیا بازی کنیم

با خیالش قصه پردازی کنیم

جای برف اینجا به یاد کودکی

با سبویی آدمک سازی کنیم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 19:38  توسط عمو رضا  | 

مقابل خوبان...

طبعم نمی‌کشد که بگویم ترانه‌ای

وقتی میان خانه‌ی دیوان نشسته‌ای

پشتت ز نقره داغ معیشت سیاه شد

ای آینه مقابل خوبان نشسته‌ای

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 14:29  توسط عمو رضا  | 

مصلحت...

سفره ی خالی ما منزلتی دیگر داشت

دست خالی تر ما مرحمتی دیگر داشت

کاش اینقدر جهان تنگ نبود

یا برای من و تو مصلحتی دیگر داشت

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 17:12  توسط عمو رضا  | 

آزادگی...

ای دوست بیا به کار دنیا

مغرور چو سرکشان نباشیم

دنبال فریب خود نگردیم

آواره‌ی کهکشان نباشیم

یک لقمه فزون به ما زیاد است

در حسرت ددوشان نباشیم

یک آدم خوب و ساده کم نیست

در بند زر و نشان نباشیم

داریم اگر به خانه خورشید

دلداده ی مهوشان نباشیم

امروز نظر به حق گماریم

فرداش که خون فشان نباشیم

ما جورکسان و ناکسان را

بر دوش ضرر کشان نباشیم

در دام غش و دغا نیافتیم

از جمله‌ی سرخوشان نباشیم

دنیا دو بغل فریب دارد

بشناس که خامشان نباشیم

تا جاه و حسد دو دیو خویند

هشدار که رامشان نباشیم

اسبان مراد چرخ چوبیست

سودا که سوارشان نباشیم

زنهار که جام مرگ را ما

با خنده به سر کشان نباشیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 10:56  توسط عمو رضا  | 

جلا...

امشب بیا به بودن هم مبتلا شویم

با کیمیای شعر سرودن طلا شویم

ما و شما و شعر و شر وشور للعجب

با هم بیا به زنگ زدودن جلا شویم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 10:40  توسط عمو رضا  | 

گذشت...

بیا سرگرم کار خویش باشیم

چرا سرخورده‌ی تشویش باشیم

گلستان جهان پر نوش و نیش است

چرا آزرده‌ی یک نیش باشیم

نمی‌خواهیم سودای نعیمان

همان بهتر که ما درویش باشیم

به کار رندی و نازک خیالی

ز صد قارون در آخر پیش باشیم

طریق ما تن‌آسانی ندارد

نباید مصلحت اندیش باشیم

میان گرگ و میشان زمانه

بزرگی کن بیا ما میش باشیم

بد و خوب زمان فرقی ندارد

همه در کافری هم کیش باشیم

زمین بیگانگی‌هایش سراب است

بدایت تا نهایت خویش باشیم

گذشت از ناکسان بر قادری چیست

امید آن‌که از این بیش باشیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 15:12  توسط عمو رضا  | 

کام شیرین...

ما با می و معشوق ز دیرین بودیم

در کوشش دهر سنگ زیرین بودیم

از کار و معاشقه چه پرهیز که ما

همواره به کار کام شیرین بودیم

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 14:19  توسط عمو رضا  | 

جواب...

دریای بی کرانی و آبی نمی دهی

بر عاشقان خسته جوابی نمی دهی

مشتاق چشم شوخ توییم ای نهال صبر

ما را ثمر به قدر عذابی نمی دهی

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 14:16  توسط عمو رضا  | 

لب باده...

دلبر لب بام نی لب جام خوشست

آسودگی از چرخ بد انجام خوشست

ما با لب باده انس دیرین داریم

لب بر لب او بنه که فرجام خوشست

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 14:15  توسط عمو رضا  | 

انتظار...

ای خوب رو که راحت قلبم ربوده ای

با اخم هم به دیده‌ی عاشق ستوده‌ای

یک ربع انتظار غلامان که سخت نیست

یک عمر خام وعده‌ی خوبان نبوده ای

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 14:13  توسط عمو رضا  | 

بارقه...

یک عمر مست قامت دلجوی او شدم

یک شام هم‌پیاله ی ابروی او شدم

از آسمان قلب من برقی زد و گریخت

من خوشه چین خرمن گیسوی او شدم

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 14:12  توسط عمو رضا  | 

درد گران...

عیش و مستی همه آنی است نمی دانی چیست

در دل جام جهانی است نمی دانی چیست

آن شفا بخش لب خوب رخان

دوریش درد گرانیست نمی دانی چیست

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 14:10  توسط عمو رضا  | 

نقش...

ای نقش از تمام رفیقان تو یارمی

هر لحظه هر کجا غم روی تو دارمی

 

مارا عجب زمانه کناری نشانده است

برخیز تا زمین و زمان در هم آرمی

 

شادی به روی عزیزان خوش است باش

ورنه چو ابر بهاران ببارمی

 

در بیشه زار سفله‌ی کوتاه یاوران

هم سرو و هم صنوبر و بید و چنارمی

 

سودا به جای تخم محبت به شعر خویش

یک خنده بر عذار گلستان بکارمی

 

از قادری مپرس که عیش مدام چیست؟

توصیف ساعتی است که بی غش کنارمی

 

برای دوست خوبم ب. نقش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 19:41  توسط عمو رضا  | 

دریا...

رو به دریا می‌کنم روی توام آید به یاد

در گلستان می روم بوی توام آید به یاد

هرکجا هستم درونم زنده‌ای

گفته‌های گرم و دلجوی توام آید به یاد

 

برای مادرم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 14:26  توسط عمو رضا  | 

مزد بازو...

شاهد و ساقی و می مغلطه‌ی جادوهاست

عمر عیش است که از دست طبیعت کوتاست

 

حلقه‌ی زلف مبین گوش بر ادراک مده

که جهان جمله قصاریست اگر دیدی راست

 

رحمت و نغمت عجب شعبده‌ی زیبایی

هرچه شد باز بگو هست کنارم اینجاست

 

وحدت و کثرت از او سود و زیانش با من

جای اینقدر خدا لای همان شب بوهاست

 

ابر و باد و مه و خورشید و فلک می‌دانند

من و تو خام شدیم از همه هستی که خطاست

 

سر تعظیم کجا؟ وادی تعلیم کجا؟

ما کجاییم در این دایره، تقویم کجاست؟

 

عافیت رفت دمی چشم اگر بگشایی

دگری نیست تو را مزد در این بازو‌هاست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 17:8  توسط عمو رضا  | 

شراب...

من تشنه‌ی آن پاک دل حور لبم

مخمور می ساقی انگور لبم

خوش بخت ببین که من بدین گمنامی

دلداده‌ی آن شاهد مشهور لبم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 11:50  توسط عمو رضا  | 

پاییز...

پاییز

فصل احساس سرد من

و بیشتر دیدین

در سایه‌ی افول هجمه‌های سبز و جلوه‌ی رنگارنگ فرسودن

تغییر

نه در تلاطم لحظه‌ها

در جمود و سکون

و عریان شدن شاخه‌های وجود

در تردیدی به نفع ماندن

و هر پاییز می‌دانم که به غروب نزدیک‌ترم تا سپیده‌دم

من از تابستانم

و پاییز...

فصل پریدن!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 16:56  توسط عمو رضا  | 

بی اویی...

در آستان تاریک ذهنم شعله‌ی بی‌فروغ شمعی سرگردان است. و افق به اندازه‌ی پنجره‌ای است که خلوت کوچه را می‌شمارد. و باد دزدانه ابرهای سیاه غربت را در کمین سپیدی صبح از بیراهه‌های آسمان به قلعه‌ی خورشید می‌خواند.

چشمان زمین در حسرت سروها و چنارها می‌گرید و طراوت گل را نگاه پژمرده‌ی خجلت فرو می‌گیرد. نعره‌ی خشک آسمان طنین‌انداز می‌شود و گردی اخرایی فراسوی دیدگان را در بر می‌کشد. و باز هم او نیست و یا خاموش است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 20:20  توسط عمو رضا  | 

یک نفس نقد...

یک جرعه می از وعده‌ی انهار به است

از حور و پری صحبت دلدار به است

این یک نفس نقد چو دل شاد کنی

از هر چه رسد پس از تو صدبار به است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 21:45  توسط عمو رضا  | 

درگذشت پروفسور لوکس

این روزها تشنه ی شنیدن از مردی هستم که تمام عمر پر بار خود را آن گونه که سزاوار بودن یک انسان است گذراند. دیروز گنجینه ای از مهر و معرفت را برای همیشه در سینه ی خاک دفن کردیم. چه پست و بی ارزش می شود این دنیا برای زیستن و لااقل اینگونه ماندن. و چه شرم آور است بودنمان در دنیایی که گویی برای نگهداشتن همه ی ما با هم تنگ است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 10:11  توسط عمو رضا  | 

پیرمرد...

چه کور و باطلیم که خورشید عشق و سخاوت را از پس ابرهای تیره‌ی بدگمانی نمی‌یابیم! مگر فاصله‌ی کفر و ایمان یا شک و یقین از مویی نازک‌تر نیست!؟ چگونه ندیدیم دست و پا زدن یک پدر پیر و شکسته را برای حفظ آنچه که تمامی خوشبختیش می‌پنداشت!؟ حاصل یک عمر رنج و محنت. خانواده‌ای که اکنون رفتن به سویشان لرزه بر شانه‌های پیرمرد می‌اندازد...

و باز این اشک‌ها نمی‌گذارند...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 11:30  توسط عمو رضا  | 

فرار...(ترانه)

ز کجا به کجا سر خود گیرم

دل از این همه شب همه برگیرم

چون برگی در بادم

می‌افتم می‌خیزم

بگریزم به رهایی غم دل را بستیزم

به فرارم به امیدم به هراسم به گریزم

غرق کوی باده ریزان

روی بخت از من گریزان

گه ز رؤیایم فراری

گه به سویش سینه خیزان

به که بگریزم از خود

به گذر از حیرانی

در و دیوارم ریزد

به سر از سرگردانی

چون ابری می‌بارد چشمان ترم

در گل‌ها می‌ماند تا کی اثرم!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 13:2  توسط عمو رضا  |