گفتی دگر ز رفتنت دل غم نمیخورد
دیوی چو من به درد یک آدم نمیخورد
رفتی و گفته های من هم حاصلی نداشت
زخم خیانت اینچنین مرهم نمی خورد
گفتی که من نهایت شیطان شدم قبول
انسان فریب فتنه ها را کم نمیخورد
اما به جان آینه ها پاک بوده ام
این وصلههای کج به من گفتم نمیخورد
گفتی تمام غیبتم غرق خیانت است
حال خدا ز تهمت تو هم نمیخورد!؟
آری بجاست این که بپرسی چه کم داشتی
دیگر فضا به پاسخ مبهم نمیخورد
گفتی از آنکه فکر نکردی تو خوردهای
آدم از آنچه فکر میکند هم کم نمیخورد
این سالها که گرم کسانت شدی دریغ
یکبار گفتهای دلم ماتم نمیخورد؟
تنهای من بدون تو هر جمعهی سیاه
بی مونسی چرا غم همدم نمیخورد!؟
من یار باصفاتر از او کم نداشتم
یک گرگ هم که گله را با هم نمیخورد!
رویم سیاه کردی و گفتی که عشق چیست
این لاف ها که بر رخ زردم نمیخورد
حالی بگویمت ز خیانت که کی شود
گاهی که دل ز رفتنت هم غم نمیخورد